نتیجه این توجه پدید آمدن گزارشهایی از دین آن مردمان بود. بعدها با شکل گیریر انسانشناسی به عنوان یک رشته علمی این توجه به دین هم چنان جزو علائق اصلی بسیاری از انسان شناسان باقی ماند و رفته رفته ادبیات گسترده ای در این باره پدید آمد. اما رویکرد انسان شناسی به عنوان یک رشته علمی به دین چیست؟ انسان شناسی، دین را آن گونه که مردم آن را به کار می بندند و آن گونه که به آن باور دارند بررسی می کند. به عبارت دیگر بررسی دین در انسان شناسی شامل بررسی باورها و رفتارهایی است که مردم مورد مطالعه آنها را دینی می دانند. از این حیث دین در انسان شناسی نه در وجهی انتزاعی و تجویزی بلکه در وجهی انضامی و توصیفی مد نظر قرار می گیرد. پس پژوهشگر انسان شناس نه به دنبال باورهای صحیح و رفتارهای نادرست است و نه برای بررسی دین مردمان صرفا به به منابع مکتوب و آراء متخصص های دینی اکتفا می کند بلکه تجلی دین را در رفتارهای مردم و در باورهای ایشان در شرایط حیاتی و و آن گونه که به واقع رخ می دهد جست و جو می کند. بنابراین انسان شناسی نسبت به صحت و سقم باورها و رفتارهای دینی هم حداقل به لحاظ روش شناختی بی تفاوت است. یعنی انسان شناس حداقل در خلال فرآیند پژوهش قضاوت خود را در پرانتز گذاشته و و از نظر روش شناختی موضعی لاادری گرایانه اتخااذ می کند. این همام چیزی است که به آن لاادری گری یا بی طرفی روش شناختی می گویند، یعنی اجتناب از قضاوت ارزشی درباره صحت و سقم باورهای دینی مردم، حین مطالعه علمی آن. اگرچه انسان شناسان در ابتدا تطابق کاملی با این آرمان(لاادری گری یا بی طرفی روش شناختی)نداشتند. انسان شناسان در اواخر قرن 19 و اوایل قرن 20 در فضای مکتب تکامل گرایی تنفس می کردند و در واقع آبای انسان شناسی را می توان کاملا در رده تکامل گراها قرار داد. بر اساس دیدگاه تکاملی به علت سرشت یکسان انسان ها جوامع مختلف انسانی همگی خط سیر واحدی را طی می کنند و به این ترتیب می توان هر یک از جوامع را در مرحله ای از تکامل قرار داد و لذا جوامع انسانی هر یک در مرحله ای از تکامل قرار دارند. پذیرش این دیدگاه به راحتی مجالی برای طبقه بندی جوامع انسانی بر مبنای درجه تکامل ایجاد می کند که به طور مشخص دلالتی ارزش گذارانه در آن وجود دارد. به این ترتیب دین مردمان دیگر دینی "ابتدایی" "ساده انگارانه" "غیرعقلانی" و "ناشی از خبط دماغ" تلقی می شد و در مقابل دین "متکامل" "خردمندانه" و "تکامل یافته" جامعه خودی قرار می گرفت. در واقع با رویکرد تکاملی قرن 19 و اویل قرن 20 دیگری انسانی عقب مانده و رشد نایافته قلمداد می شد که فقط به عنوان گذشته جوامع خودی شایسته بررسی بود. اما ظاهرا در خلال تاریخ انسان شناسی دیگری کم کم مجال بیشتری برای عرض اندام در برابر خود می یابد.
به تدریج رویکردهای کارکردی و ساختاری موضع برتر خود را رها می کنند و به بررسی فرهنگ و جامعه مردمان دیگر با معیارهای خود آنها می پردازند. رویکردهای کارکردی به نقش و کارکرد پدیده های اجتماعی و فرهنگی از جمله دین در جامعه مورد بررسی توجه دارند و ساختارگرایی نیز به دنبال کشف ساختارهای جهان شمولدر بنیان جوامع و فرهنگهای مختلف است.
به این ترتیب در رویکردهای کارکردی و ساختاری دیگری به شیوه ای مستقل و به دور از قیاس ارزشی با جوامع متمدن مورد بررسی قرار میگیرد و خود نیز تا حدودی از جایگاه برتر خویش به عنوان معیار عدول می کند اما رهایی دیگری از رقیت خوددر اواخر دهه 1960 و دهه 1970 و با رویکرد نمادین روبه پیشرفت می گذارد. رویکرد نمادین به فرهنگ به مثابه نظام نسبتا مستقلی از معانی نمادین می نگرد و کار انسان شناسی را هم رمز گشایی و وتفسیر این نمادها می داند. همین تعریف کارکردی- تفسیری برای انسان شناسی است که باعث شده این رویکرد را به ویژه در مورد برداشت خاص کیلفورد گیرتز از آن رویکرد تفسیری نیز بنامند. البته اتخاذ رویکرد تفسیری الزاما به معنای تایید باورهای دیگری نیست بلکه صرفا نشان دهنده گشودگی بیشتر خود در برابر دیگری است.
منبع : همشهری
