تبليغاتX
انسان شناسان
انجمن علمی انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

سلام

اين نقدي دلسوزانه به : «  اولين حرکت علمي - دانشجويي انسان شناسي در دنياي متکثر اينترنت وبه خصوص وبلاگ ها » ا ست :

روزي که اين وبلاگ راه افتاد بسيار خوشحال شديم چون قرار بود طبق مرام نامه اش که در اولين پست فعال شد  حرف هاي دانشجويي در آن زده شود فکر کرديم جايي است که مي توان به صحبت هاي ديگر دوستان دانشجوي انسان شناسي گوش داد واز زواياي مختلف رشته ، دانشکده و مسائل مرتبط را شنيد.

امروز پس از گذشت چند ماهي از افتتاح ، مي بينيم اين وبلاگ عملا فضاي دانشجويي ندارد وآن چه فعال مي شود مقالات وسخنراني هاي اساتيد معزز و محترم در سمينار ها و کنفرانس هاي متعدد است.

البته اين نوع بينش به وبلاگ  بد نيست اما از هدف واستراتژي آن به دور است .

بالاي اين وبلاگ نوشته شده است :

اين وبلاگ را جمعي از دانشجويان دانشکده علوم اجتماعي مي نويسند.

آيا اساتيد ما دانشجويند؟

يا ما دانشجويان حال نوشتن نداريم؟

به نظر اين جمله فعلا درست تر است:

مطالب اين وبلاگ را جمعي از دانشجويان تايپ و کپي – پيست مي نمايند!

« فصل نو» اولين نشريه الکترونيکي علوم اجتماعي ايران را به عنوان يک مدل  ببينيد :

اکثر مقالات آن (به تعبير من ) اتنوگرافي هايي از زندگي روزمره ماست

ومگر علوم اجتماع جز اين است ؟

ومگرما در اين اجتماع زندگي نمي کنيم؟

و مگر روزمره گي ها مبتلابه همه ما نيست؟

با اين حال نوشتن اين قدر سخت است؟

چرا ما اين قدر سخت گرفته ايم؟

منکر هيچ يک از زحمات دوستان نيستم اما به تنهايي کارکردن راه به جايي نمي برد.

مطمئن باشيد اگر اين وبلاگ برايم مهم نبود هرگز آن را نقد نمي کردم

اين وبلاگ اگر مي خواهد ماندگار شود وکار مفيدي انجام دهد بايد بتواند فضايي براي بيان نيازهاي دوستان باشد حتي اگر نمي تواند هيچ پاسخي براي آن ها داشته باشد.

از طرفي اين وبلاگ در ابتداي راه است

اگر گام هاي درستي بردارد در آينده اي که همه ما فارغ التحصيل خواهيم شد مي تواند پيوند دهنده ي افکار مان باشد و ما را هميشه جز دغدغه داران علوم اجتماعي براي حل مسائل ومعضلات اجتماع حفظ نمايد.

اما در حال حاضر اين طور نيست.

لطفا سخت نگيريد و تحقيقات ،مقالات و حتي دست نوشته هايي که ظاهرا ارزش ندارد را بفرستيد و بدانيد اگر قرار است اين وبلاگ جايگاهي در دل علوم اجتماعي ايران باز کند در دست من وشماست.

وگرنه اين هم مي رود کنار بقيه نشريات و ... وانسان شناسي بازهم تنها مي ماند و در بهترين حالت دست متخصصين غير انسان شناس مي افتد!

براي تبليغ آن هم مي توان علاوه بر استفاده از فضاهاي نشريات دانشجويي دانشکده ودانشگاه ،سايت هاي مختلف دانشگاه و دانشکده ، در دنياي مجازي هم آن را معرفي  نمود.

در ضمن ايجاد گروه هاي بحث وگفتگو  مجازي هم در اين راه مفيد است

وگرنه با اين رويکرد وبلاگ مي رود تا به فراموشي سپرده شود.

با تشکر از حوصله تان

دانشجوي سال سوم انسان شناسي

فاطمه سيارپور

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 19:22 | لینک  | 

متن کامل سخنرانی دکتر "امیلیا نرسیسیانس"  در اردوی بابلسر با عنوان " تعلیم و تربیت در عصر جدید" :

 

                                

موضوعی که من امروز می خواهم درمورد آن صحبت کنم "تعلیم و تربیت در عصر حاضر" است.پیش از شروع بحث اجازه دهید یک مقدمه اقتصادی را که لازم می دانم ذکر کنم تا بعد ببینیم که این اقتصاد با خود چه فرهنگی ایجاد کرده و این فرهنگ،مبدع چه نوع تفکری بوده و پس از آن نظام تعلیم و تربیت قدیم و جدید را با هم مقایسه نماییم.در نهایت درمورد سازمان های یادگیرنده صحبت کنیم چرا که دانشگاه هم یک سازمان یادگیرنده است.شاید عجیب به نظر آید که سازمان هم برای خود یادگیری داشته باشد.من اول با یک برخورد تاریخی شروع می کنم.ما در ابتدا خلقت را داریم و بعد انسان را در روی کره خالی می بینیم و بعد انسان را که شروع می کند به برقراری ارتباط و بعد سازمان هایش را و سپس دوره حال را که انسان دست به یکسری نوآوری میزند و در نهایت،یک دنیای روحی و روانی خیلی متعالی را داریم.اینها در واقع،دوره هایی متفاوت از زمان حال است و نیز از آنچه بشر می تواند برای آینده خود پیش بینی کند.ما دوره های اقتصادی را به سه دسته تقسیم می کنیم:

دوره اول: انسان برای سامان دادن زندگی خود از موادی استفاده می کند که به طور طبیعی در محیط هست.

دوره دوم: انسان از موادی که در طبیعت هست استفاده می کند و مصنوعات کارخانه ای را می سازد.

دوره سوم: دوره کنونی زندگی ماست که در آن،بخش خدمات،بزرگترین بخش زندگی اقتصادی انسان است.

ما قرن 19 را داریم که یک دوره مکانیکی است و قرن 20 را که عصر رایانه است و قرن حاضر را که عصر ذهن و عقل است و یا به عبارت دیگر،عصر دانش پایه.در واقع صحبت من درمورد این بخش از زندگی بشر است.من در اینجا قصد دارم دانشگاه ها را در یک سیر تطوری مورد بحث قرار دهم.ما یک دوره کشاورزی و پس از آن صنعتی را داشتیم.الان هم که عصر معلومات و معرفت هاست.تدریس دانشگاهی از سال 1650 شروع می شود و تا قرن کنونی ادامه می یابد. در قرن 20 و 21 آنچه ما به آن اهمیت می دهیم تحقیق است.ما در قرن 13 مسئله مرکز را داریم،بعد وارد مرحله سلسله مراتب می شویم و پس از آن دیدگاه های کل گرایانه را داریم.و اما آموزش در این بین چه وضعیتی دارد؟ در قرن 21 مرزهای دوگانه سابق درحال گسستن است.بین خود و دیگری،قاصله کمتری وجود دارد،استاد و دانشجو به هم نزدیک تر می شوند و به همین نسبت،مرزهای طبیعت و فرهنگ هم دارند به هم وصل می شوند،رابطه جاندار و بیجان و انسان و ماشین هم کمتر از قبل می گردد.امروز چه چیزی واقعی و چه چیزی مجازی است؟ این از حوزه های قابل بحث است.امروز دیگر ما هویت تک وجهی نداریم.هرکدام ما متعلق به گروه های مختلفی هستیم که روی آنها تاثیر گذاشته و ازشان تاثیر می گیریم.از همین جهت،هویت های ما چندوجهی است که این مسئله حاصل همان تقاطع فرهنک و طبیعت و تکنولوژی است که اشاره کردم.ما پس از طی عصر شکار و گردآوری،کشاورزی و صنعتی،حال در عصر جامعه معرفتی هستیم.عصری که برای ایجاد ان،عوامل متعددی دست به دست هم داده اند که من اسم آنرا سرمایه های جدید می گذارم.سرمایه های معرفتی می تواند همراه با سرمایه های زبانی ،اجتماعی،انسانی و طبیعی باشد که همه این ها وقتی دست به دست هم می دهند می توانند توسعه را به ارمغان بیاورند.من در اینجا سعی دارم یک حالت دوتایی را مشخص کنم که در آن ما سعی داریم از حالت های محلی حرکت کرده و به حالت های جهانی برسیم.در دنیای جدید،ما هم انسان را داریم و هم ماشین را که در ارتباطات خود وارد شبکه هم بافت های مختلفی می شود.همه این ها دست به دست هم می دهند تا یک دنیای virtual  ایجاد شود که مرز بین دنیای مجازی و واقعی است و این شاید یک پارادایم جدید باشد.ما تجلی آنچه را که گفتم می توانیم در دوره موسوم به پست مدرن یا فراصنعتی ببینیم.جامعه ای که در آن شبکه ها کار می کنند و احساس می شود دنیا درحال عوض شدن است و ما شاهد این عوض شدن ها هستیم.در دنیای پست مدرن،ما تعدد اجتماعی و فرهنگی و عدم یگانگی را داریم،سلسله مراتب دنیای مدرن و اینکه هر کس در هر جایی هست باید حفظ شود به هم می ریزد.در دنیای پست مدرن،رابطه ها و مرزها به هم می خو.رد و از نظر فرهنگی هم سلطه فرهنگ بالا بر فرهنگ پایین از بین می رود.ارزش گذاری جدیدی در مورد فرهنگ عامه می شود و مقوله های بالا و پایین باطل می گرد.در صورتی که در دنیای مدرن،ما توفق تحمیلی پذیرفتن فرهنگ بالا را داریم و این امری است که ما باید بسیار مواظب آن باشیم.اگر فرهنگ بالا را در حالت سلطه قرار دهیم آن وقت خیلی از صداها قطع خواهند شد.خیلی از فصول علمی هست که چون جنبه سلطه پیدا نکرده خفه می شود.چیزی که من می خواهم بگویم مربوط به این قسمت قضیه است.در دوره جدید،اسم مدرس،معلم،استاد و... کم کم دارد حذف می شود چرا که نقش استاد دیگر همان نقش گذشته نیست.او امروز یک تسهیل گر است و یک همکار.کسی است که می آید و می ماند و تجربه اندوزی می کند و دانشجویان از تجربیات او استفاده می کنند.دیگر آن حالت که من مدرسم و تو باید به حرفم و درسم گوش بدهی وجود نداد.بنابراین،مدرسین به تسهیل گرانی تبدیل می شوند که همراه دانشجویان و بر اساس سوگیری های مشترکشان دست به بازسازی یا خلق معرفت می زنند.این در صورتی است که طبق مدل های قدیمی،مدرسین در حالت ایده آل باید انتقال دهندگان معرفت بدون اغماض و تعصب می بودند.نگرش این دیدگاه ان است که ایجاد وحدت در جامعه مستلزم اشاعه فرهنگ مسلط است که این خود باعث استیلا و سلطه می شود.تسهیلگران باید به دانشجویان در بازسازی ارزش های متنوع و ازنظر شخصی مفید،در همبافت فرهنگی شان کمک کنند.به عبارت دیگر باید جنبه های سلیقه دانشجویان به عنوان نسل جدید را درنظر بگیرند.اینکه من بخواهم به یک ایده بها دهم و بگویم که ارزشمند است درست نیست.این خود افراد هستند که می توانند ارزش ها را تعیین کنند.در دوران مدرن،فرهنگ چیزی است که باید یادگرفته شود ولی درعین حال خودش می تواند مانع فراگیری گردد.فرهنگ به گونه ای است که با ایجاد حالتی خاص،دور خودش مرزهایی به وجود می آورد که ذهن دیگر نمی تواند پرواز کند.دانشجویان با فرهنگ های مختلف باید یک زبان مشترک به مثابه عامل ارتباطی و انتقال معارف داشته باشنددانشجویان در دوره پست مدرن دارای هیچ خود واقعی یا ماهیت ذاتی نیستند چون خودهای آنها ساختارهای اجتماعی هستند،ولی در دوره حاضر ما نمی خواهیم چیزی را به دانشجو تحمیل کنیم.مدرنیست ها به خودی پایدار اعتقاد دارند که می توان آنرا به طوری عینی شکل بخشید.تسهیل گران پسامدرن معتقدند عزت نفس،پیشرفتی برای یادگیری است و نیز تعلیم و تربیت،نوعی درمان است که از طریق آن دانشجویان به بازسازی تعلق و اکتشاف هویت خود می پردازند.در دوره مدرن،مدرسین از آنجایی که تصور می کنند انسان دارای طبعی پایدار است تست های هوش و آزمون های علمی مشابه دیگری را برای تعیین هوش ذاتی دانشجویان مورد استفاده قرار می دهند.حال اینکه هوش چیست؟تست هایی که می گیریم برای سنجش هوش مناسب است یا نه؟اینها همه خود سوال است.در دوره پساتجدد،پیشرفت در جوامع هنگامی واقع می شود که مردم قادر به حصول اهدافی شوند که خودشان آنرا انتخاب کرده اند.در صورتی که در دوره مدرن،مدرسین به دانشجویان برای تشخیص ارزش ها و حفظ آنها کمک می کنند.ارزش ها می توانند و باید از واقعیت ها جدا شوند زیرا مهمترین ارزش ها پیشرفت و منطقی بودن است.کسی که این مرزها را در هم می شکند "دونا هاراوی" نام دارد که موجودی تحت عنوان "سایبرن" خلق کرده است.سایبرن،ترکیبی است که "سایب" خود را از "سایبرناتیک"  و "ارن" را از "ارگانیسم" گرفته است.یعنی انسان امروزی،ترکیبی از دنیای رایانه است که در ضمن،ارگانیسمی نیز هست.او این مسئله را مطرح می کند که آیا سایبرن،نهایت هستی ماست؟وضعیت روانی  در مورد یک سایبرن به چه شکل خواهد بود؟آیا انسان امروزی می تواند خود را از این دوگانگی دکارتی نجات دهد؟آیا می تواند این دوگانه ها را با هم ترکیب کند؟هاراوی می گوید:"سایبرن،ترکیبی است از ماشین و ارگانیسم؛مخلوقی است که حاصل پیوند واقعیات اجتماعی و تخیل است." در اواخر قرن 20،عصر اساطیری ،ما همه پیوندهایی تئوریزه شده و مصنوعی از ماشین و ارگانیسم هستیم.کوتاه سخن اینکه ما همه سایبرن هستیم.نکته دیگری که لازم است در اینجا توضیح دهم "شیمارا" است که ظاهرا یک کلمه فارسی است و ترکیبی از شیر و مار به حساب می آید.موجودی افسانه ای که سر آن مثل شیر است و دم آن مانند مارو اما در مرد یادگیری به طور اخص چه اتفاقاتی می تواند بیفتد؟یادگیری سنتی را با یادگیری مدرن و نیز یادگیری ای که می تواند در آینده اتفاق بیفتد مقایسه می کنیم.یکی از ویژگی های یادگیری سنتی،خطی بودن است.یعنی اینکه یادگیری سنتی،پیاپی است،مستمر است.یک مدرس برای چندین دانشجو و گاه تا چندین درس را می دهد.حداقل ارتباط بین مدرس و دانشجو وجود دارد.فرآیند آموزش،از کار عملی دور است.یک نوع پایبندی به برنامه درسی ثابت وجود دارد.حال تاثیرات چنین سستمی چیست؟در اینجا یک برنامه و روش خاص برای همگان وجود دارد یعنی ما اصلا توجه نمی کنیم که دانشجو کیست و چه کاره است و چه سلیقه ای دارد؟با یک الگوی واحد،لباس بریده و می خواهیم تن همه بکنیم چرا که معادلات اقتصادی در اینجا مطرح است،یعنی این رابطه باید به گونه ای باشد که خرج زیادی برندارد.ارگ من معلمی باشم که بتوانم روح دانشجویم را بخوانم پس سرویس بهتری هم می توانم به آن بدهم و این اتفاقی است که در سیستم آموزشی مدرن نمی افتد.اما یادگیری مدرن،غیرمستمر است،روش های آن با توانایی های دانشجو سازگارتر است.یک مدرس برای یک درس و یا چند مدرس برای یک درس می تواند وجود داشته باشد.یادگیری بین تسهیل گر و دانشجو دو طرفه است ومیانگین یادگیری بالاتر است.صحبت آخر اینکه تعلیم و تربیت در آینده به گونه ای است که تمام اعضای جامعه طی عمر خود،دانشجو و فراگیرنده هستند یعنی علم و پیشرفت،همیشگی می شود.دسترسی به اینترنت و رایانه و نیز سایر امکانات فراگیری تعاملی برای همه میسر است.محیط های فراگیری هم از محیط هایی منفعل که شامل سخنرانی و پخش تصاویر است خارج شده و فراگیری،فعال می گردد.در فراگیری فعال،فعالیت های کلاسی از قبیل شبیه سازی،طراحی و ... انجام می شود.در آخر یادآور می شوم که یادگیری سازمانی با سازمان یادگیرنده فرق دارد واینها دو مفهوم متفاوتند.یادگیری سازمانی در گرو قابلیت سازمانی است و منظور از قابلیت،توانایی جهت توجه به نصایح و طرح روندی جهت توسعه خود است.سازمان یادگیرنده،سازمانی است که اعضا به صورت پایدار از نصایح دیگران برای خلق نتایجی که خود آرزو می کنند بهره مند می شوند و در آنها آرزوها و آمال جمعی تحقق می یابد و مکانی است که در آن اعضا یاد می گیرند که با اتکا به هم یا  بگیرند و به خلق دانش بپردازند.دانشگاه به عنوان یک سازمان یادگیرنده در حال حاضر چه وظایفی دارد؟دانشگاه از یک سو با جمعیتی بزرگ و از سوی دیگر با منابع در حال تحلیل مواجه است که این دو آنرا در موقعیتی ناپایدار و متغیر قرار می دهند و همین،ضرورت توجه به مباحث امروز ما را بیشتر می سازد.

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 15:37 | لینک  | 

آنچه در ادامه می آید متن سخنرانی دکتر "پرستش" در اردوی علمی – تفریحی بابلسر است.موضوع سخنرانی "تاریخ انسان شناسی" است.

 

 

 

"ما نه مرغان هوا نه خانگی                     دانه ما دانه بیگانگی

هر کبوتر زی جانبی                                               وین کبوتر جانب بی جانبی"

من امروز و در اینجا می خواهم روایت خودم را از تاریخ انسان شناسی عرضه کنم.البته لازم است بگویم که نگرش من به ماجرا یک نگرش بوردیویی است.درباب تاریخ انسان شناسی ، جامعه شناسی و علوم اجتماعی روایت های مختلفی وجود دارد و تاریخ،حسب نظر راویان،با نظم های خاصی تنظیم شده است.عده ای سعی کرده اند که این تاریخ را بیش از حد اجتماعی کنند که این به نظر من قابل بحث است،همین که ما خیلی سعی کرده ایم به علم،رنگ و بویی انسان شناختی و جامعه شناختی بدهیم،حال آنکه به اعتقاد بوردیو،این علوم از استقلالی نسبی برخوردارند و در عین حال با هم رابطه دارند،رابطه ای که ارگانیک است.در واقع اگر به تاریخ انسان شناسی نگاه کنیم دو برنامه کلان قابل مشاهده است.یک برنامه که مختص همان اوایل تولد و رشد و نمو این علم است که در خود انسان شناسی هم دیدگاه های پوزیتیویستی وجود داشته است.تاکیدی که رادکلیف براون روی روابط قابل مشاهده داشت یا تاکید خود استروس بر قانون های ذهنی؛همه اینها یادآور رویکردی پوزیتیویستی به انسان شناسی است.این رویکرد را ما در بین انسان شناسان خصوصا آنهایی که به تطورگرایان مشهورند می بینیم،افرادی مثل مورگان،فریزر و ...مانند این افراد هنوز هم وجود دارند.آمال و آرزوی آنها دسترسی به یکسری قوانین جهانشمول  و هدف علم،کشف همین قوانین بود.قوانینی که فراگیر باشد و همه مطابق آنها عمل کنند.روش هایی که جانبدارانه نباشد و از طریق انها حتی علمی مثل مردم شناسی که دنبال تعمیم نیست بتواند به قوانینی دست یابد.برنامه دیگر،مقابل این برنامه قرار می گیرد و پیروان آنرا تاویل گرا ها می نامند.هرگز هدف آنها دستیابی به قانون نبود و شاید بیشتر در پی قاعده بودند.به روایت و واقعیت هم اعتقادی نداشتند که بعد بخواهند مسئله عینیت و میزان انطباق داده ها یا واقعیت را بررسی نمایند.هدف انها از علم،فهم و شناخت بود.روش ها و مفاهیم آنها هم تعین قبل را از دست داده بود.بزرگترین انسان شناسی که امروزه روی این مسائل کار می کند گیرتز است.این دو رنامه تحقیقاتی هم مبتنی بر دو فلسفه نظری هستند که "پوزیتیویست" و "هرمنوتیک" نام دارد.این دو فلسفه در حقیقت،پشتیبان این دو برنامه هستند.بزرگترین فیلسوف پوزیتیویستی – تاویلی هم پوپر است.فیزیک نیز به مثابه علمی است که بقیه زمینه ها از آن متاثر می شوند؛مانند پاندول بزرگی که حرکت بقیه را تحت تاثیر قرار می دهد.این بدان معناست که زمینه های دیگر،ساختار درونی خود را با زمینه مادر که همان فیزیک است هماهنک می کنند.اگر ما به تاریخ علوم به لحاظ زمانی نگاه کنیم می بینیم که فیزیک نیوتونی،پیش از فلسفه پوزیتیویستی پا به عرصه وجود گذاشته است.تحولات فیزیک،ساختار فلسفه را تعیین می کند.برای آنکه ذهنتان آشناتر شود فیزیک نیوتونی را با فیزیک انشتینی مقایسه کنید و بعد،تاثیرگذاری فیزیک نیوتونی را بر فلسفه پوزیتیویستی ببینید.مفاهیم در فیزیک نیوتونی کاملا معین هستند،مفاهیمی مثل جرم،مکان و زمان را با حرف های پوزیتیویست ها مقایسه کنید.بعد از تحولاتی که رخ داد خصوصا روی کار آمدن فیزیک انشتینی و فیزیک کوانتوم (فیزیکی که ناظر بر سرعت های بالا در حد سرعت نور است) تعین سابق از بین رفت.از آن به بعد دیگر کسی دنبال جرم ثابت نمی گردد،همه چیز در رابطه با سرعت قرار می گیرد و مفاهیم فیزیکی تعین خود را از دست می دهند.در این برهه و در علم انسان شناسی شما شاهد ظهور تاویل گراها هستید.همان طور که در سخنرانی امروز خانم دکتر نرسیسانس هم دیدید در فلسفه پست مدرن، دیگر تعریف هوش،رویکرد اساتید به آموزش،تلقی دانشجویان همه متفاوتند.ثبات و مرزهای دیروز به هم ریخته اند؛چرا؟ آیا این برنمی گردد به همان تحولاتی که در فیزیک رخ داده است؟اگر به آثار بوردیو نگاه کنید او معتقد است که در علوم اجتماعی،قدرتمندترین زمینه "قدرت" است که ساختار و حتی منازعات درونی سایر زمینه ها از جمله هنر،ادبیات و... را منطبق با خود می کند و این همان "هرمولوژی" مدنظر بوردیو است.به نظر من در حوزه علم ،طبق آموزه های بوردیو نباید زیاد دنبال اجتماعی کردن علم باشیم بلکه باید استقلال نسبی حوزه ها و زمینه ها را به رسمیت بشناسیم.تاریخ علم به ما نشان می دهد که قدرتمندترین حوزه "فیزیک" است و بقیه حوزه ها خود را با آن منطبق می کنند.من احساس می کنم همان طور که منازعه بین فیزیک نیوتونی و انشتینی،منازعه بین تطورگراها و تاویلگراها را در علوم اجتماعی ایجاد کرده است در سایر حوزه های علم نیز چنین اتفاقی رخ داده است.ما در مطالعه تاریخ انسان شناسی یا جامعه شناسی بسیار می پرسیم که چرا عالمان این علوم تا این حد نگاه به دستان عالمان فیزیک داشته اند و از روی دست آنها روش های تحقیق خود را می نوشتند و بر اساس الگوی آنها عمل می کردند؟ قضیه از این قرار است که گفتم،برای همین ما نباید خیال کنیم که آدمی مثل کنت،فرد کم توانی بوده است.ما حتی در عصر حاضر،هنوز دنباله روی فیزیک هستیم البته این یک دنباله روی ارادی نیست.علوم اجتماعی هم تایید کننده فیزیک هستند.به نظر من تحولاتی رخ خواهد داد که ما نوید آنرا در کارهای کسانی چون پیر بوردیو می بینیم ،تحولاتی از جنس همان شعری که در ابتدا خواندم و براساس همان نیز من نام این تحولات را "جانب بی جانبی" می گذارم.این بدان معنی است که اینها سودای آنرا دارند تا فراسوی این دو برنامه حرکت کنند یعنی نه تعینات پوزیتیویستی را بپذیرند و نه هرج و مرج تاویل گرایی را.برنامه سومی که امروزه عده ای از پژوهشگران به آن فکر می کنند در فراسوی این دو برنامه است.البته ناگفته نماند که همین جریان سوم هم ریشه در فیزیک دارد و اتفاقاتی که در آنجا افتاده است.مزیت برنامه سوم این است که کارایی دارد.به آثار بوردیو نگاه کنید،گستردگی کلانی دارد و در عرصه های مختلف هم آزمون شده یعنی این طور نیست که فقط در یک حوزه خاص،حرفی زده باشد.آنچه امروزه ما می بینیم این است که باد موافق در بادبان بوردیو و طرفداران اوست،من نمی دانم این باد کی خواهد دمید ولی انچه که از واقعیات برمی آید این است که جانب بی جانبی،آمال انسان شناسان و جامعه شناسان و عالمان علوم اجتماعی و حتی بقیه علوم است.

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 0:17 | لینک  | 

آنچه در زیر می آید متن سخنرانی اقای اسماعیل پور قوچانی در کارگاه فیلم و عکس اتنوگرافی اردوی بابلسر است.طی روزهای آینده متن سایر کارگاه ها نیز روی وبلاگ قرار خواهد گرفت.

 

 

امیدواری های ما در این جلسه این است که بفهمیم فیلم اتنوگرافیک چیست و چه فیلمی اتنوگرافیک نیست؟برخلاف کلیشه های موجود باید بگویم که فیلم اتنوگرافیک،فیلم مستند نیست.ما اگر این را بفهمیم زیاد جلو رفته ایم.فیلم اتنوگرافیک،مثل یک فیلم حرفه ای ساخته می شود و ولی در عین حال نسبت به "عینیت " نیز دغدغه دارد.در اینجا می خواهم ارتباط بین فیزیک نوین و مردم شناسی را نشان دهم.مشکل پارادایم مردم شناسی این است که همیشه به عنوان یک شبه علم تلقی می شود یعنی مشخص نیست که یک هنر است یا علم؟انسان شناسی تصویری به لحاظ تکنیکی مانند فیل سازی است و یک هنر است ولی به لحاظ تئوریک می خواهد یک مبحث علمی را اثبات کند.به این فیلم ها فیلم قوم شناختی یا انسان پژوه هم می گویند که ما ترجیح می دهیم همان از اصطلاح فیلم اتنوگرافیک استفاده کنیم.بزرگمردان آتنی به هرکس که خارج از حریم شهر زندگی می کند "اتنوس" می گفته اند که متاسفانه این مفهوم هنوز دارد خود را بازتولید می کند و علی رغم گذشت سالیان دراز،نگرش به آن هنوز براساس همین کهن الگوست.بسیاری امروزه فکر می کنند که اگر از یک دهاتی فیلم بگیرند خروجی کار،الزاما یک فیلم اتنوگرافیک است در صورتی که فیلم اتنوگرافی،فیلمبرداری و ثبت و ضبط زندگی انسان به شکل عام است.همان طور که دغدغه فیزیک مدرن،شناخت حرکت و عمل ذرات بنیادین است ما هم انسان هایی را داریم که می خواهیم حرکت و زندگی آنها را نگاه کنیم.در علم فیزیک،ما با میکروسکوپ الکترونی سعی می کنیم ذرات را ببینیم و از پس این نگاه کردن،آنچه اتفاق می افتد اصل عدم قطعیت است که فیزیکدان ها چندان از آن خوششان نمی آید.در اینجا ثابت می شود که نمی توان در آن واحد،جرم و سرعت را داشت،برای اندازه گیری هرکدام باید از دیگری چشم پوشی کرد چرا که برای دیدن ذرات،باید آنها را دستکاری کرد و این،حالت عادی ذرات را از بین می برد.عین همین اتفاق برای فیلم اتنوگرافی می افتد.آدم ها مثل ذرات بنیادینی هستند که دور خود فضایی ابرگونه دارند و ما در مردم شناسی جهت نزدیک شدن به انها و شناختشان مجبور به گمانه زنی هستیم.بنابراین وقتی که انسان شناس به یک قوم نگاه می کند به عنوان نگاه یک پژوهنده،موضوع تحقیق خود را دچار تغییر می کند و انسان ها در برابر او رل بازی می کنند.شما در حقیقت از طریق نگاه کردن به اینها عناصر آنتروپی وارد جامعه می کنید.آنتروپی به معنای بی نظمی حاصل از ورود عناصر جدید به یک فرهنگ است که جامعه را دچار مشکل می کند.این مفهوم از فیزیک حرارت می آید که گرما حرکت ذرات را بیشتر می کند.در مردم شناسی، ما چند نوع کارگردان داریم با چند نوع چهره که هر کدام وارد جامعه شوند محصول متفاوتی می سازند که این یکی از دغدغه های بزرگ مردم شناسی است.چه طور بین عینین و ذهنیت سازش ایجاد کنیم؟ این،دغدغه بزرگی در مردم شناسی است.هرکس با توجه به ذهنیت متفاوتش فیلمی می سازد گرچه قصد داشته باشد عینیتی تمام را به نمایش بگذارد.ظاهر و تیپ کارگدان،نوع برخورد افراد جامعه را نسبت به او متفاوت می سازد و گاه آنها را دچار تغییر و تنش می کند.در این کارگاه ما می خواهیم تجربیات فیلمسازی خود را به اشتراک گذاشته و یاد بگیریم که چه طور می توان هزینه و امکانات کار را به حداقل رساند؟باید بدانیم که علی رغم خواست و میل ما "عینیت" یک توهم است و به طور خودبه خودی وجود ندارد.همان حجمی که گفتم در فیزیک بنیادی کوانتوم دور ذرات هست دور آدم ها هم وجود دارد  و شما مجبور به انتخاب هستید.همین که ما می خواهیم فیلمی عینی بسازیم  وارد یک کار ذهنی شده ایم.مثلا فیلم "خواب" را در نظر بگیرید.این فیلم 8 ساعته می خواهد با یک دوربین ثابت،خواب،حرکات و روند آنرا به شکل کاملا عینی به نمایش بگذارد.از این فیلم عینی تر دیگر وجود ندارد ولی با این همه ،فیلم خواب کاملا ذهنی است و به یک فیلم آوانگارد تبدیل می شود که ساعت ها درمورد آن بحث ذهنی می کنند.آنچه در اینجا جالب است این است که کسی نمی گوید فرد مورد نظر چگونه خوابید؟همه می گویند چرا سازنده،چنین فیلمی ساخت و چه منظوری داشت؟ معمولا فیلم قوم نگاری متعارف چگونه است؟ یک نفر می خواهد از پیرزن و پیرمردی یا رویدادی در داخل دهی فیلم بگیرد.رفتن عوامل ساخت فیلم،نشان دادن جاده و تابلوی شهر مورد نظر و نیز در زدن و آمدن فرد رئستایی به استقبال از جمله کلیشه هایی است که در اینجا مطرح می شود.این یک فیلم قوم پژوهی موفق نیست.ما تعداد کمی فیلم اتنوگرافی داریم.در فیلم اتنوگرافی از قضا هدف،دور شدن از کلیشه هاست.این کلیشه هایی که گفتم یکسری واقعیات تقلیل یافته به نشنه اند که به درد ما نمی خورند.ما باید نشانه ها و اسوطره های امروز را خلق کنیم.مهم این است که بدانید ذهنیت را چه طور وارد کار کنید.مشکل بسیاری از ذهنیت ها خودخواهانه بودن آنهاست.به جای "فردیت" در آنها "نفسانیت" وجود دارد که به فیلم القاء می شود.وقتی از دهی فیلم می گیرد چون تلقی موهومی دارد که ده،محل خوشایندی برای زندگی است این را در فیلم نشان می دهد و همین آنرا بیش از اندازه غیرواقعی می کند.با این روش شما فقط خودتان را نشان می دهید و دهی باقی نمی ماند.این همان تئوری وحشی نازنین است و این خطر را دارد که ذهنیتی موهوم را به عنوان برچسب به قومیتی بچسباند.بسیاری از فیلم سازان،مردم شناس نیستند و برعکس،در صورتی که فیلم مردم شناسی واقعی با ترکیب این دو ساخته می شود.نسبت های حقیقی را باید در فیلم اتنوگرافی نشان داد.داخل این نوع فیلم ها اصولا نوعی فاصله گذاری است،یعنی اینکه ما متمدنیم و آنها وحشی ولی وحشی های نازنین در صورتی که امروزه مردم شناسی عوض شده و حتی گالری داران نیویورک هم می توانند موضوع فیلم های اتنموگرافی باشند.موضوع امروز ما،موضوعی عام است.کلیه جزایر زبانی،مهاجرین،جنگ زده ها و ... در آن قرار می گیرند.فیلم اتنوگرافی دنبال آن است که بداند تویی که متمدن نیستی چه طور فکر می کنی؟اگر دیدگاه های متمدنانه بر ما حاکم باشد نمی توانیم این را بفهمیم.مثلا طی تحقیق و بر حسب اتفاق شما متوجه می شوید که کسی در این ده هست که مار را طلسم می کگند تا شما را نگزد.اگر شما بروید و از این مراسم و فرد فیلم بگیرید فقط آنرا ثبت کرده اید و این یک فیلم مستند است اما برای فیلم اتنوگرافی شما باید بدانید آیا واقعا چنین چیزی اتفاق می افتد؟ و این مسئله نیاز به وارد شدن به ذهنیت مارگیر دارد که بسیار زمان بر است.این یعنی خارج شدن از خود برای ساختن فیلم و درک یک ذهنیت.این ها مسائلی است که در دانشگاهی به شما مدرک می دهد یاد نمی گیرید و باید از فرصت هایی مثل این کارگاه ها استفاده کنید.برای یک فیلم ساز به مرور،دوربین فیلمبرداری و چشم ها یک رابطه متقابل پیدا می کنند.فیلمساز واقعی پس از مدتی فراموش می کند که چشمانش قدرت زوم ندارند یعنی یواش یواش،دوربین با خودش یکی می شود.مردم شناس باید بتواند با ابزار کار خود یک ارتباط ارگانیک برقرار کند که خوشبختانه با پیشرفت تکنولوژی هر روز امکان این کار بیشتر از قبل مهیا می شود.نکته دیگری که می خواهم بگویم آن است که برای تهیه فیلم اتنوگرافی نباید از همان اول کار دوربین ببرید.اول باید در محل حاضر شوید و حال و هوای آنجا را درک کنید بعد دوربین را با خود ببرید.همان طور که گفتم ما نباید نفسانیت خود را به قومی که در حال مطالعه اش هستیم اعمال کنیم.یک مثا ساده می زنم.فرض کنید یک زن و یک مرد در کنار هم نشسته اند.فیلم گرفتن از آنها یک ثبت واقعی است و به ما می گوید که اینها کنار هم نشسته اند و در اینجا ما اصطلاحات،لباس ،فضا و چهره را داریم ولی به محض اینکه دوربین روشن شود فضغا تبدیل به صحنه می شود و چهره به گریم.اصطلاحات،دیالوگ و لباس،طراحی لباس.برای همین است که ما می گوییم سینمای واقعیت،یک خیال است و امکان ندارد.ما همیشه یک شکل واقعی از واقعیت را می سنجیم و درگیر کلیشه ایم.همه اینها رمزگذاری بر روی واقعیت است یعنی واقعیت،درون نشانه گذای فیلم،رمزگذای شده است.محدودسازی واقعیت،در مرحله مونتاژ به اوج خود می رسد.در همان مثال زن و مرد،برداشتی که ما به مخاطب می دهیم ممکن است اصلا واقعی نباشد.اگر واقعیت را بدانی که اینها می خواهند از هم طلاق بگیرند برداشت تو متفاوت خواهد شد.یعنی می دانی که اینها گرچه کنار هم هستند اما از لحاظ ذهنی کاملا از هم جدایند.حال ما می توانیم واقعیت ر ا نشان دهیم.مثلا با نماهای بسته ای که از آنها می گیریم حس آنها نسبت به هم را نشان میدهیم.وقتی یکجا هیاهو هست اگر شما همین طور دوربین را روشن کنید و فیلم بگیید صداها یکدست می شود ولی اگر تکه تکه صدا را قطع کنید این حس به بیننده منتقل می شود.پس بنابر دلایلی که گفتم فیلم اتنوگرافی،مستند نیست ،گزارش هم نیست چون که در آن اتفاقی نیفتاده وگزارش،اتفاق یا مسئله ای است که فقط یک بار رخ می دهد و باید سریع شکار شود مثل آتش سوزی که در آن سریع باید صحنه ها را ثبت کنی و تحقیقی هم در کار نیست.هرچه هست می گیری و می آیی.در فیلم مستند تو کمی جلو می آیی و می گویی آنچه من نشان می دهم قابلیت استناد دارد.اما در فیلم داستانی قضیه چه طور است؟تو در اینجا بازیگری استخدام می کنی تا داستان تو را بازی کند.در فیلم اتنوگرافی هم ما ترکیبی از همه این ها را داریم البته به اضافه همان پشتوانه کار تحقیقی که اشاره کردم.این نوع فیلم جنبه اسنادی دارد،روایی هم هست چرا که داستان زندگی افراد را نشان می دهد.بسیاری از فیلم ها ترجمه شعرها هستند که به صورت دغدغه های رمانتیک مطرح می شوند. این فیلم ها با واقعیت، فاصله بسیار دارند، مثال وحشی نازنین که گفتم نمونه خوبی است.در همه اشعار قومی نوعی سطح وارگی زبانی هست که ما آنرا به رمانتیسم زبانی تبدیل می کنیم در صورتی که این شاتباه است و باید نزدیک ترین ترجمه را انجام داد.همان طور که می دانید مترجم ها دزدند.در فیلم اتنوگرافی هر گونه دخل و تصرف و دزدی باید در خدمت نمایش آنچه هست و در آخر قصد داریم نشان دهیم باشد. فیلم مردم شناسانه ساخته می شود و از همین جهت نیزا به سناریو دارد یعنی برخلاف تصور بعضی،خلق الساعه نیست.ما بیش از 20 مورد مردم شناسی داریم که باید در فیلم نشان دهیم،مسکن،لباس،خوراک و....وقتی که ساخت ذهنی نداشته باشیم با یک هول زدگی،هرکدام ما را جلب می کند و نمی توانیم منسجم کار کنیم.گاه ورود ناگهانی به زمین آن هم با دوربین ممکن است برای همیشه زمین را از ما بگیرد.ضمن اینکه این یک حالت فاشیستی هم دارد و اخلاق مردم شناسی در اینجا دستکاری می شود.باید دید کارهایی مثل گذاشتن دوربین مخفی و ...از نظر اخلاقی درست هست و می ارزد یا نه؟دوربین اجاره کردن هزینه بسیاری دارد و نباید پول را صرف چیزهای به دردنخور کرد.این در اقتصاد فیلم سازی مسئله مهمی است ضمن آنکه مونتاژ آن هم کار بسیار دشواری می شود.در فیلم اتنوگرافی مهم نیست که افراد بازی می کنند یا نه بلکه مهم آن است که بازنمایی درستی از واقعیت صورت گیرد.ممکن است شما فیلم مستندهم تهیه کنید ولی آن،الزاما درست نباشد و صرف حضور دوربین،برخوردها و رفتارها دچار تغییر و تحریف شده باشند.یکی دیگر از خطاها در ساخت فیلم اتنوگرافیريالزیاد حرف زدن است.بعدا متوجه می شوید که صدای شما چه طور  در صداهای اطراف قاطی شده و حتی از صدای طرف مصاحبه هم بالاتر رفته است.به عوامل خود باید بگویید که ساکت باشند.تنها عاملی که می تواند در قطع فیلمبرداری دخیل باشد به جز باطری و ... کارگردان است.باید یک سکون درونی مانند راهبی بودایی داشته باشید.یک مثال کلاسیک هست که می گوید اگر درحال مصاحبه با یک مرد کور هستید و یکدفعه برق ها قطع می شود نباید برنامه را قطع کنید شما م یتوانید همان طور ادامه دهید و بعد زیرنویس بزنید که مثلا دو ساعت از قطع برق می گذرد و مصاحبه همچنان ادامه دارد.این یک ارزش نشانه شناسی دارد.اگر از کسی سوالی م یکنید و در حال تلاش برای پیدا کردن جواب است اخلاقتان گل نکند و سعی نکینید کمکش کنید.حتی اگر تقلای او جلوی دوربینه یک ساعت هم طول کشید اشکالی ندارد.او شاید بعد از یک ساعت،جواب بی نظیری بدهد،مدام نگویید منظورم این بود یا آن نبود.مسئله دیگر،فرهنگ محیط فیلمبرداری است.طبیعتا فیلم ساختن در جایی مثل نیویورک بسیار راحت است چرا که هیچ کس به جز پلیس با شما کار ندارد ولی در یک دهکده دورافتاده همیشه یک عده دور شما جمع می شوند و می خواهند کمک کنند.باید برنامه ویژه ای برای آنها داشته باشید یا به نوعی به کارشان بگیرید یا مجابشان کنید که صحنه ها را خراب نکنند.گاه در چنین شرایطی فیلم بسیاری تهیه می شود که به درد نمی خورد چون در هر صحنه یک دست و پا و سر از هر طرف داخل شده است.گاه اگر به این افراد توجه نشود می توانند به عاملی جهت قطع یا مشکل شدن کار تبدیل شوند.اگر به جای دورافتاده ای می خواهید بروید اول فکر برق و باطری و امکانات جانبی را بکنید.اگر یک لب تاب با خود ببرید و گزارش روزانه بنویسید بسیار بهتر است.هر شب برای هر عکس یک توضیح بنویسید چرا که تجربه نشان داده خیلی چیزها را بعدا فراموش خواهید کرد.نگذارید مسائل ساده تکنیکی شما را با مشکلات جدی مواجه کنند.شما باید این قدر با افراد فیلم خود زندگی کرده باشید که آنها جلوی دوربین راحت باشند.شما نیاز دارید که آنها برایتان نقش بازی کنند و این فقط وقتی اتفاق می افتد که با شما راحت باشند.اگر از جنبه ای از زندگی آنها خوشتان نیامد صادقانه به آنها بگویید،مثلا بگویید من از اینکه شما زنتان را می زنید ناراحتم و توضیحاتشان را بشنوید.شاید او بگوید زن من ایرادی در مخش دارد که تنها با زدن خوب می شود.می بینید اینگونه چقدر معانی عوض می شوند؟ پس فرآیند ساخت فیلم اتنوگرافی به این شرح است:مشاهده،شناخت،ساخت روایت در ذهن و بعد ورود دوربین.

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 18:0 | لینک  | 

انجمن علمی انسان شناسی برگزار می کند:

"جشنواره بهاره انسان شناسی در بابلسر"

زمان ثبت نام : ۳ تا ۶ اردیبهشت از ساعت ۵/۱۲ الی ۱۴

مکان ثبت نام : دفتر هسته علمی

مبلغ ثبت نام : ۵۰۰۰ تومان

جدول برنامه ها :

سه شنبه ۱۲ اردیبهشت :

۱- کارگاه مقالات و گزارش های علمی پژوهشی:دکتر فکوهی

۲- کارگاه روش های مشاهده : سپیده پارساپژوه

چهارشنبه ۱۳ اردیبهشت :

۱- قالب های جدید تعلیم و تربیت:دکتر نرسیسیانس

۲- مشاهده انسان شناختی:دکتر فکوهی

۳- فلسفه و انسان شناسی: دکتر پرستش

۴- سیر تحول انسان شناسی ایران:دکتر فاضلی

۵- کارگاه بررسی تاثیرات اجتماعی اجرای طرح های توسعه ای:دکتر علاءالدینی

۶- کارگاه زبان شناسی و آوانگاری: دکتر نرسیسیانس

۷- کارگاه مقالات و گزارش های ترویجی و مطبوعاتی:دکتر فکوهی

۸- پخش و نقد فیلم

پنج شنبه ۱۴ اردیبهشت:

برنامه تفریحی در عباس آباد بهشهر

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 12:58 | لینک  | 

انجمن علمی انسان شناسی برگزار می کند:

"از مردم نگاری تا مردم شناسی"

سخنران: دکتر فیاض

زمان: دوشنبه ساعت ۱۳

مکان: کلاس ۲۰۳

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 1:12 | لینک  | 

چندی پیش جبار رحمانی،دانشجوی کارشناسی ارشد انسان شناسی،از پایان نامه خود با موضوع "گفتمان کربلا و مناسک عزاداری" دفاع کرد.استاد راهنمای او در این پروژه،دکتر فیاض و استاد مشاور، دکتر منیژه مقصودی بودند. دکتر سارا شریعتی نیز کار داوری را برعهده داشت. خواندن خلاصه ای از مطالب دفاعیه رحمانی به دو دلیل خالی از لطف نیست اول: نو بودن و زنده بودن سوژه و دوم نمره ای که هیات داوران به این کار داد: 5/19

                         

بخش عظیمی از حیات مذهبی تشیع،مراسم عزاداری است و به عبارت دیگر،وجدان جمعی تشیع، در مناسک عزاداری تقویت می شود به طوری که حتی یک عمل ساده مثل آب خوردن، در فرهنگ شیعه حالت "منسکی" پیدا می کند:"سلام بر حسین،لعنت بر یزید" در این بین مراسم عاشورا نقش ویژه ای دارد.در سال های اخیر ما شاهد ورود سبک های جدیدی از عزاداری هستیم که بیشتر از همه مخالفت طیف سنتی را به دنبال دارد.ظهور سبک مشهور به "مداحی پاپ" به نوعی خروج از شیوه سنتی عزاداری است.این سبک را که نشانه های آن از نیمه های دهه 70 ظاهر شده اند افرادی چون نریمان ،پناهی،هلالی و... نمایندگی می کنند .تلاش من ظهور سبک جدید را نوعی بازسازی دین مردم توسط خودشان می دانم.؛تلاش مردم جهت خروج از سیطره قرائت رسمی و دستکاری های سیاسی در حیطه دین.این سبک،نوعی واکنش به فضای اخلاقی و مذهبی جامعه و نشان دهنده خروج از معیارهای رسمی نیز هست که با نوعی هنجارشکنی در محتوا و سبک همراه است.حلقه های اولیه این مراسم ها را جوانان مذهبی شکل داده اند و گسترش وسیع آن به واسطه توزیع گسترده سی دی ها و در کل "رسانه ای شدن" آن است که فضاهای عزاداری مجازی را نیز ایجاد کرده است.تغییر مکانی،حذف روحانیت و ورود لحظات شورانگیز به فرآیند عزاداری از جمله مشخصه های سبک جدید به حساب می آید.هیات های جدید،به نوعی کوچنده اند یعنی از مکان های رسمی مثل مساجد و حسینیه ها جدا شده و به خانه های افراد راه یافته اند.در این شیوه جدید،نمادهای مذهبی تغییر کرده اند یعنی ما در آن شاهد تعابیر جدید از شخصیت های قدیمی مذهبی مان هستیم و مشخصه دیگر آن،طرد مفهوم عقل و همچنین ترویج عشق و دیوانگی است.چیز دیگری که در اینجا جالب است اومانیزه شدن چهره های مذهبی است.شخصیت های مقدس دیروز ما در این شیوه یک وضعیت متضاد پیدا می کنند از طرفی آن قدر بالا می روند که گاه جای خود خدا را نیز می گیرند و از طرف دیگر آن قدر زمینی می شوند که ما از چشم و زلف و ابرویشان می گوییم.کاری که تا به حال انجام نمی داده ایم و برای ما بیشتر،فعالیت های این شخصیت ها مهم بود و نه قیافه شان.در آخر،نتیجه گیری من از این شیوه جدید عزاداری آن است که مردم عامه، فارغ از تغییر و تحولات سیاسی و حس مالکیت نخبه های سنتی مذهبی(روحانیون) ،دارند دین خود را بازسازی می کنند آن هم به شکل یک دین عرفانی شور انگیز و این، با توجه به هرم جمعیتی جامعه ایران و تعداد جوانان آن مسئله ای قابل فهم است.

 

 

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 1:5 | لینک  | 

کسانی که این ترم کمی روی پروژه های بچه های انسان شناسی متمرکز شده باشند به خوبی می دانند که با موضوع هیجان انگیز و متفاوت دکتر فکوهی،این روزها همه پروژه ها بوی "مرگ" و "مردن" و "قبرستان" می دهند.موضوعی که بخشی از عمیق ترین تجربه های روزمره ماست ولی متاسفانه هرگز در هیچ کلاسی بحث آن نمی شود و هیچ استادی از آن حرف نمی زند.اینگونه بود که وقتی دکتر فیاض سر یکی از کلاس هایش مختصر اشاره ای به آن کرد بلافاصله برنامه یک تک سخنرانی با موضوع "انسان شناسی مرگ" را تدارک دیدیم و ایشان مثل همیشه به انجمن علمی،عنایت ویژه ای کردند...

مرگ،از مسائل فراموش شده در دنیای امروز است و به همین دلیل انسان این عصر دچار بحران معنا شده است.اگر معنا و جایگاه مرگ در زندگی مشخص نشود زندگی هم معنای خود را نخواهد یافت.مدرنیسم نسبت به مرگ هیچ جواب منسجمی ندارد و یکی از بزرگترین سوالات امروز غرب همین است.رابطه مرگ و زندگی یک رابطه تضایفی است حال ممکن است ما از آن غافل شویم.اگر مرگ را انتهای زندگی بدانیم انتهای فرهنگ هم هست و فرهنگ ،همان "زمان" و "مکان" و واقع شدن در آن است.وقتی که مرگ،انتهای زندگی و فرهنگ در نظر گرفته شود پس خروج از زمان ومکان هم هست.اینجاست که با مرگ،انسان به یک ثبات مطلق می رسد.اما این ثبات را هر کدام از انسان ها چه طور تعبیر می کنند؟ معتقدان به دنیای بدون آخرت،این ثبات را با وحشت پر می کنند.آنها می ترسند چرا که می گویند ما هرگز عدم و بی وزنی را در زندگی حس نکرده ایم حال چه خواهد شد؟ما همیشه یک اسم داشته ایم،سنمان را از هم می پرسیده ایم،ما همیشه در یک زمان منقطع زندگی کرده ایم و حال چه طور مرگ همه اینها را قطع می کند؟ ما با مناسبت ها،مراسم و جشن ها زمان را منقطع می کنیم تا برای ما قابل تحمل گردد.مرگ به یکباره همه این معادلات را برهم می زند.دختر 10  ساله ای از گادامر پرسید:"درباره مرگ چه می گویی؟" گفت:"هنوز تجربه اش نکرده ام." همین حس است که دنیای غرب را به وحشت می اندازد و "غفلت مرگی" امروز غرب،واکنشی به آن محسوب می شود..امروز می گویند زنده باد زندگی روزمره!هیچ کس مباحث فلسفه زندگی را مطرح نمی کند.دنیا از نظر آنها کتابی است که سر و ته ان افتاده است.ما در وسط این کتاب ایستاده ایم حال باید چه کنیم؟ زندگی.چه طور؟ خوش باشیم.چگونه؟ارضاء غریزه جنسی!یکی دیگر از کارهایی که امروز دنیای غرب برای معنادار کردن زندگی می کند اندیشه" انسان فعال" است.تو باید کار کنی و یک انسان موفق باشی و دیگر هیچ!برای همین می خواهند نشانه های مرگ را هم از بین ببرند.امروز در غرب برخلاف ما که چهره های ماندگارمان همه پیر هستند شروع کرده اند به تجلیل از جوان های موفق،در همان دوران جوانی و حیات.قبرستان ها هم امروز از شهرها خارج شده اند چرا که مرگ و یاد آن نباید جلوی چشم باشد.امروز مرگ به شدت ساده نشانه شناسی می کنند،نتیجه چنین عملکردی ساده سازی جنگ است.می گویند تو برو برای وطن بمیر در ازای آن قبرت را در فلان مکان و به فلان شکل خواهیم ساخت.یعنی وقتی هم که از مرگ حرف می زنند شکل مادی این دنیایی به آن می دهند.اینگونه تفسیر می کنند که مرگت هم نوعی باقی ماندن توست منتها از خلال قبرت و نامت و....اما اینکه حال بعد از مرگ،خودت چه می شوی و به کجا می روی؟ سکوت می کنند و این عین غفلت است.البته حرکت هایی به تازگی در غرب شروع شده که در فیلم ها زندگی بعد از مرگ را نشان می دهند.نمونه آن فیلم "روح" است که البته آن هم داستان زندگی یک روح آن دنیایی بود که در امور این دنیا دخالت می کرد.حتی دنیای پس از مرگ آنها هم در ارتباط با این دنیاست.این داستان تفسیر دنیای غرب از مرگ است اما شرقی ها آنرا چه طور تعریف می کنند؟آنها هیچ گاه مرگ را تا این حد منقطع ندیده اند.اعتقاد آنها این است که روح،بعد از مرگ، کامل تر می شود برای همین به مرگ می گویند:"فوت".این کلمه در زبان عربی به معنای از بین رفتن نیست بلکه کامل شدن است.یعنی برای یک انسان شرقی،با مرگ،زندگی تکمیل می شود.ما در اینجا با "شدن" ای همیشگی همراهیم.مرگ هم نوعی "شدن" است.دنیای پس از مرگ برای ما برخلاف غربی ها هم "زمان" دارد و هم "مکان" که البته با زمان و مکان این دنیایی متفاوت است.برای ما حافظ،تنها در اشعارش زنده نمی شود.او زنده است و روحش در دنیا جریان دارد برای همین است که با آن فال می گیریم.برای ما آخر آخر مرگ،خداست.ما بعد از فوت یک نفر می گوییم:"انا لله و انا الیه راجعون" کسانی که زبان عربی بلدند می دانند که راجعون،اسم فاعل است و اصلا زمان ندارد،یعنی ما از خداییم و هر لحظه به سمت آن بازمی گردیم.مرگ هم اتفاقی در همین راستاست.اما چه طور می توان انسان ها را مرگ آگاه کرد؟یکی از ابزارهای ما هنر است.هنر، ابتدا این احساسات را شهود می کند و بعد از آن،نشانه و نماد می سازد.طراحی و ساخت مقبره ها،مساجد و... همه باید به گونه ای باشند که فرهنگ مرگ را برای ما تداعی کنندمسجد باید طوری طراحی شود که ما را از این دنیا به آن دنیا ببرد یعنی ما را "موتوا قبل ان تموتوا" کند.برای همین است که در گذشته مهندسان ما هیچ وقت جدای از عرفان نبوده اند.نمونه آن شیخ بهایی است،عارفی که این حس ها را شهود می کند و بعد در معماری اصفهان به آن نمود و جسمیت می دهد.

 

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 0:50 | لینک  |