تبليغاتX
انسان شناسان
انجمن علمی انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

"خدا نمی توانست همه جا حاضر باشد برای همین مادر را آفرید."

و ما باور داریم که مادر تجلی خدا در زمین است و از دست دادن او با فقدان هیچ کس و هیچ چیز دیگری در این کره خاکی برابر نیست.دکتر فکوهی برای شما روزهایی توام با صبر و زندگانی ای همراه با شادی همیشگی آرزو می کنیم.

به اطلاع کلیه دوستان عزیز می رساند مراسم یادبود مادر دکتر فکوهی امروز در مسجد حضرت رسول تهران واقع در میدان کاج/سعادت آباد  از ساعت ۳:۳۰ الی ۵ بعد از ظهر برگزار می شود.

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 1:25 | لینک  | 

اشاره : همیشه از خودم می پرسیدم برای علم تا چه اندازه باید از خودگذشتگی کرد؟ این سوال از وقتی برایم جدی تر شد که کمی با زندگی "مارگارت مید" آشنا شدم.زنی آمریکایی که به رفاه زندگی اطرافش پشت می کند و و تنها با شعار "باید حیات جهانی را عزیز داشت." راهی مناطق دورافتاده این دنیای بزرگ می شود. او سال ها در ساموا و گینه نو و بالی "زندگی" می کند و این، ایثار بزرگی است که جامعه علمی هیچ گاه نباید از یاد ببرد.

اما چند روز پیش در میدان تحقیق،خودم حسی را تجربه کردم که برای اولین بار به من فهماند مارگارت مید در ساموا می ماند؛ اما نه همچون "پژوهشگری" که فقط "ضرورت تحقیق" پایبندش کرده بلکه به مانند "انسانی" که حقیقتا دارد "زندگی متفاوتی"  را تجربه می کند .

و که می داند که زندگی با بومیان تا چه اندازه می توانسته برای مید جوان، جالب و ارضاءکننده باشد؟!

اشاره 2: آنچه در زیر می آید تصویری "قوم نگارانه" از یک جشن شیرینی خوران در یک محله قزوین است که به واقع برای خود من تجربه ای متفاوت و به مراتب دلچسب تر از تجربه های فرهنگی خودم بود.(هرچند شما می توانید با نظر من مخالف باشید.) در اینجا ابتدا به معرفی اجمالی محله مذکور می پردازم،در ادامه توصیفی از مراسم ارائه می دهم و در نهایت در مقاله ای دیگر  سعی می کنم با استفاده از الگوی دکتر فکوهی در مبحث "اسطوره و جشن" (کتاب گستره اسطوره / نشر هرمس) این مراسم را تحلیل نمایم.

                                       محله "اکراد نواب جنوبی" قزوین کجاست؟ 

 

                                 

 

 محله اکراد، واقع در خیابان نواب جنوبی شهر قزوین ، نمونه بارز یک "محله" ،یک "جماعت قومی" و همچنین یک "خرده فرهنگ مذهبی" در شهر است.این محله که در ذهن مردم شهر یک "تابو" به حساب می آید به عنوان تحقیرآمیز "عمری محله" خطاب می شود.  محله اکراد از دیرباز مرکز توزیع مواد مخدر و مشروبات الکلی بوده است.محله فعلی در حال حاضر 62 خانوار و حدود 400 نفر جمعیت را در خود جای داده که همگی از قومیت کرد و سنی مذهب هستند.این افراد در زمان رضا شاه تبعید شده و با پای پیاده از ارومیه به قزوین آمده اند.بیشتر آنها با یکدیگر فامیلند و تمام افراد محل یکدیگر را کاملا  می شناسند.این محله تقریبا شکل یک مثلث است که از سه سو توسط رودخانه،آهنگر بازار و خیابان اسدآبادی محدود شده و از بن بست هایی مجاور هم تشکیل شده  است.همین مسئله به طوری غیر ملموس محله را از سایر محلات جدا کرده  است..افراد این محله بنابر سرگذشت خود و نوع بافت مجرمانه آن از یک هویت بسیار تدافعی برخوردارند و اتحاد افسانه ای آنها در شهر زبانزد همه است .این افراد طی 60 – 70 سالی که در قزوین هستند لباس، آرایش و بخشی از فرهنگ خود را از دست داده اند و تنها عنصر زبان در بین آنها حفظ و به نسل بعدی منتقل شده است .همبستگی اجتماعی در بین این افراد نسبت به گذشته (قبل از انتقال به محله جدید) بسیار کمتر شده  و افراد در داخل کل منسجم دیروز دست به ترسیم خطوط خودی و دیگری زده اند ولی این مسئله به معنای تقابل شدید این دو نیست. هنوز هم به یک نگاه سطحی به محله می توان به اشتباه حکم به چنین مسئله ای داد اما عمیق تر که بررسی می شود عکس این مطلب را خواهیم دید. افراد این محله تا آنجایی که بتوانند بر ضد هم شهادت نمی دهند، یکدیگر را به پلیس و مردم شهر نمی فروشند و حتی وقتی که پلیس برای دستگیری مجرمی وارد محل می شود مخالفتی با فرار مجرمان از طریق حیاط خانه خود نمی کنند. با این حال در محله مذکور ما شاهد قهرهای خانوادگی چند ساله، دعواهای گروهی و حتی نوعی حس بد بینی عمومی نسبت به دیگر هم محله ای ها و همسایه ها هستیم. امنیت در این محله به دلیل بافت فرهنگی خاص آن و اینکه همدیگر را می شناسند بسیار بالاست ولی محله از نظر سایر مردم شهر، جای امنی نیست و بسیاری از مردم حتی عبوری گذری از آنرا نیز بر نمی تابند.

                      تصویری قوم نگارانه از یک مراسم شیرینی خوران در محل:

شکل کلی محله همان طور که در بخش قبل گفتم مانند مثلثی است که در آن 7 بن بست کوچک در مجاورت هم قرار گرفته اند.داماد،ساکن بن بست شماره 9 است. اهالی با کمک هم و با داربست و مشمع های محکم بن بست را مسقف کرده اند،برای ورودی هم دری با پلاستیک ساخته اند.هوا تاریک است،ساعت از 9 شب هم گذشته و برخلاف شب های قبل هیچ خریدار و فروشنده ای در محل رفت و آمد نمی کند و فقط الگانس نیروی انتظامی است که مثل همیشه بالا و پایین می رود.صدای موسیقی محلی از همان ابتدای محله به گوش می رسد.وارد بن بست می شوم و در مشمعی را کنار می زنم.اولین چیزی که به چشمم می آید نوازنده ای است که پشت ارگ بزرگی در بالای مجلس نشسته و مشغول هنرنمایی است.خواننده ای هم که از ماکو آمده با لهجه غلیظ کردی،ترانه می خواند.زنان و دختران محله با لباس های رنگارنگ محلی دست در دست هم می رقصند.تعدادی از آن لباس ها را قبلا در مراسم های دیگر هم تنشان دیده ام.رنگ لباس ها آن قدر شاد است که نرسیده به تو می گوید" امشب،اینجا همه خوشحالند." خصوصا تویی که هیچ گاه نتوانسته ای حکمت رنگ مشکی لباس شب را در مراسم های شاد فرهنگ خودت درک کنی!عده ای هم با همان لباس های معمولیشان در مراسم حاضر شده اند از جمله مادر داماد.انگار اینجا آنچه اهمیت دارد شادی کردن است و نه لباس فاخر و جدید به تن کردن.در طرف دیگر مردان و پسران قرار دارند؛البته نه با لباس محلی.با همان بلوز و شلوار و کتانی هر روزه شان.این دو حلقه در یک نقطه به هم وصل شده اند و تو به محض ورود ، 50 – 60 دختر و پسر را می بینی که همگی دست در دست هم داده اند و همنوا با موسیقی متن و ترانه خواننده، دور تا دور بن بست را می رقصند.امشب انگار زنان کمتر مورد تعصب هستند و می توانند جلوی همه و با سایر مردان و پسران برقصند.رقص آنها از نوع رقص های کردی آرام است که بیشتر هم با حرکات پا همراه است و طرفین حلقه، دستمال هایی را متناسب با آهنگ مدام می چرخانند.اینجا همه با هم و شکل هم می رقصند،رقصی که گویی با بند بند موسیقی محلی گره خورده است؛پیوندی واقعی که گوش به خوبی حسش می کند.رقصی که معنای متفاوتی به تو می دهد.اینجا کسی قصد ندارد لباس جدید خود را نمایش دهد،کسی نمی خواهد به هیکل و آرایش مناسب خود بنازد و آنچه برایم فوق العاده جالب است کسی نقل مجلس و محور توجه نمی شود.رقص هر کس از آن جهت اهمیت دارد که حلقه ای از این زنجیر بزرگ  است وگرنه به طور انفرادی چند حرکت ساده معمولی بیش نیست. خوب که دقیق می شوم می بینم در مراسم انگار به طور موقت همه شرکت کنندگان، روند زندگی عادی را فراموش کرده اند.این قضیه آن قدر جدی است که من هم برای دقایقی الگانس نیروی انتظامی را فراموش می کنم و حتی فراموش می کنم که هستم و کجا ایستاده ام، کاش می توانستم به آن موج ملحق شوم!دختران دو خانواده ای که از هم دلخور و قهرهستند کنار هم قرار گرفته و دست در دست هم می رقصند و این یکی از عجیب ترین صحنه هایی است که من می بینم.هیچ همسایه ای از صدای موسیقی و سر و صدا شکایت نمی کند،همه آزادانه هیاهو می کنند.هیچ کس هم نگران تمام شدن ساعت هتل نیست!همه محله امشب شادند و انگار قرار است همین یک شب را به مواد و دعوا و پلیس و اعتیاد فکر نکنند. از قبل از خود اهالی شنیده ام که این طور مراسم ها غالبا با مصرف کمی مشروب همراه است و شاید همین هم باعث می شود که برای یک شب بتوانند تمام تنش های زندگی پرمشغله شان را فراموش کنند و ساعت ها بخندند.برای یک شب،قاچاقچی و شرور و "عمری" نباشند! خوب می دانم که خانواده میزبان هنوز درگیر یک پرونده کیفری است و در همین راستا چند روز پیش،برای  داماد و پدرش حکم "جلب" آمده ولی امشب همه آنها فقط دارند به جشن فکر می کنند.مادر داماد فردای آن روز که تعجبم از این مسئله را دید با خونسردی خاصیجواب داد:"هر چیز جای خودش!" افرادی مثل ما که به هر دلیلی نمی رقصند دور ایستاده اند و تماشا می کنند.هر چه تعداد تماشاگرها بیشتر باشد اعتبار بیشتری برای میزبان محسوب می شود.هر چند دقیقه یک بار یکی از میهمانان و نزدیکان داماد در وسط حلقه قرار گرفته و به همه کسانی که می رقصند شاباش می دهد.غالبا اسکناس های 200 تومانی می دهند ولی اهالی می گویند کسانی هم هستند که در عروسی هایشان به همه 1000 تومانی می دهند.بعد از آنکه یک دور رقصیدند خواننده همان طور که در حال خواندن است دور می زند و تک تک شاباش ها را از افراد می گیرد.این در حقیقت دستمزد گروه نوازنده است که نه میزبان ،بلکه میهمانان به پاس شادی ای که به مجلس آورده اند به آنها می دهند.غالبا 300 – 400 هزار تومان جمع می شود و اگر احیانا کمتراز حد نرمال شود میزبان، مابقی مبلغ را خودش به گروه پرداخت می کند.داماد از خانه در نمی آید و وقتی سراغش را می گیرم اهالی می گویند پسر باید خیلی پررو باشد که امشب از خانه بیرون بیاید.مراسم تا نیمه های شب و تا وقتی که میهمانان هنوز رمقی جهت رقصیدن دارند ادامه پیدا می کند.همه این برنامه ها برای آن است که ازامشب "علی اکبر" دارد وارد مرحله جدیدی از زندگی اش می شود...

                                                                                              زهرا غزنویان    

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 0:48 | لینک  | 

 خودی ای به نام مادرشوهر

 

یکی از مهمترین مسائلی که در مباحث انسان شناسی خانواده مطرح می شود "واژگان خویشاوندی" است .در این نوشتار سعی دارم با بررسی مصداقی یک خرده فرهنگ قومی  نشان دهم که چه طور می توان از ورای کلمات، پی به سیستم خویشاوندی و ویژگی های آن نظام فرهنگی برد.آنچه در جدول زیر می آید طبقه بندی ای از واژگان خویشاوندی یک محله کرد نشین در شهر قزوین است. واژگان خویشاوندی افراد این محله به عنوان زیر مجموعه ای از جامعه ایران، از همان سیستم "سودانی" تبعیت می کند و در چهارچوب کلیات، کاملا مشابه سیستم فارسی است اما تفاوتهایی جزئی نیز در آن به چشم می آید.در این سیستم واژگانی ،ما مجموعا با 20 واژه کلیدی مواجهیم که تمامی آنها در جدول زیر آمده است:

1

پدر

باو

13

پدرشوهر،       پدرزن

خضور

2

مادر

دائه        دی

14

مادرشوهر،     مادرزن

خسی

3

خواهر

خوشک

15

خواهرشوهر، خواهرزن

بالدوز

4

برادر

برا

16

برادرشوهر،  برادرزن

تی

5

خاله

خاطی

17

پسر

کر

6

دایی

خال

18

دختر

قیز

7

عمو

آب

19

زن

ژن

8

عمه

مته

20

مرد

مر

9

پدربزرگ

کالک        کال

21

خواهرزاده

قیزخوشک     مرخوشک

10

مادربزرگ

بیرت

22

برادرزاده

قیزبرا         کربرا

11

عروس

بوک

23

دخترخاله

قیزخاطی

12

داماد

زاوا

34

شوهرعمه

مرمته

 

علاوه بر بیست واژه مذکور مابقی از همین 20 واژه اصلی ترکیب یافته است؛ مثلا در این سیستم کلماتی که برای نسبت های دختر عمه و پسر دایی به کار می رود بدین شرح است: قیز مت و کرخال و یا واژه معادل زن عمو یا شوهر خاله  ژن آب و مرخاطی است.آنچه در تحلیل این نظام جالب می نماید آن است که کلیه واژگان در این مجموعه دارای جنسیت هستند و بر مونث یا مذکر بودن در تک تک کلمات تاکید شده است.به عنوان نمونه می توان واژگان "کرخوشک"  و"  قیزخوشک" را بررسی کرد هر دوی این کلمات معادل لفظ واحد "خواهرزاده" در زبان فارسی است و یا همین گونه است دو لفظ مربوط به برادرزاده.این مسئله گویای حساسیتی است که این جامعه بر روی قشر مونث خود دارد و تفکیک های جنسیتی ای که  به شدت در درون خود اعمال کرده و در این راستا حتی از کلمات نیز دریغ نمی کند.نکته قابل توجه دیگر در اینجا یکی بودن واژگان خویشاوندی پدرشوهر/پدرزن ، مادرشوهر/مادرزن ، برادرشوهر/برادرزن  و خواهرشوهر/خواهرزن است.در این جماعت گویی عمد خاصی وجود دارد تا خانواده زن و مرد در یک ردیف قرار گرفته و حتی با یک سری واژگان خطاب شوند.در چنین وضعیتی یک کلمه هر بار معنایی ای که در مورد طرفان همسر پیدا کند در مورد طرفان خود فرد نیزپیدا خواهد کرد.کلمات مذکور جزء کلمات توصیفی و ترکیبی محسوب نمی شوند و خود واژه ای مجزا دارند .همین مسئله نیز گویای اهمیت نقش این افراد در زندگی هر فرد می باشد.مورد دیگری که در مقایسه با زبان فارسی به نظر تامل برانگیز می آید عدم وجود هیچ کلمه ای برای نسبت های خویشاوندی " جاری " و " باجناق"  است.در این جامعه برادر شوهر آنقدر مهم هست که واژه ای خاص خود دارد و جاری تنها از آن جهت معرفی می شود که زن برادرشوهر است:ژن تی و یا به همین ترتیب است باجناق.اگر درست دقت کنیم در زبان فارسی جاری از جانب برادرشوهر معرفی نمی شود یعنی هیچ کس در توصیف جاری خود نمی گوید زن برادر شوهرم،در این موارد جاری با واژه خاص خود که هیچ نامی نیز از برادرشوهر در آن وجود ندارد خطاب می شود،یعنی او برای خود شخصیت و اهمیتی جدای از شوهرش یافته است و فرزندان او نیز در بیشتر موارد به جای آنکه  بچه های برادرشوهر خطاب شوند بچه های جاری نام می گیرند.این مسئله ای است که ما در زبان مردم این محله با آن مواجه نیستیم و این طور می توانیم نتیجه گیری کنیم که رابطه موسوم به " جاریانه " در این محله به گونه ای که در میان فارس ها  وجود دارد دیده نمی شود.گواه این مدعا نیز نداشتن هیچ واژه خاصی برای آن است،چرا که هر چه نسبتی به ما  نزدیک تر باشد دارای واژه خاص خود می گردد یعنی از حالت توصیفی خارج شده و به جای آنکه متکی بر دیگران تعریف شود به خودی خود معنا می یابد.اگر این استدلال را بپذیریم حال این سوال پیش می آید که چرا در جامعه مذکور رابطه جاریانه شکل نگرفته است؟ این سوال از دیدگاه کارکردگرایی قابل پاسخگویی است: چون کارکرد مورد انتظار را در جامعه مذکور ندارد.منظور چیست؟جاری در جامعه فارس چه کسی است و چه کارکردی دارد؟او یک خودی است که در مقابل دیگری مشترکی به نام مادر شوهر شکل می گیرد و وجود این دیگری به همراه تاثیراتی که بر زندگی عروس ها می گذارد باعث پیدایش یک به اصطلاح "حس مشترک" شده و به مفهوم  جاری شکل می دهد. به نظر من همان طور که گفته می شود میزان صمیمیت بین فرزندان بر میزان تنش های پدر و مادر تاثیر می گذارد و یا نوع رابطه دایی – خواهرزاده را رابطه پدر – فرزندی تحت الشعاع قرار می دهد،رابطه جاریانه نیز به همین شکل است،یعنی هر چه رابطه عروس – مادرشوهری بدتر باشد رابطه جاریانه تقویت می گردد و برعکس.می خواهم بگویم در جامعه مذکور چون رابطه عروس – مادرشوهر اصولا رابطه پرتنشی نیست بنابراین رابطه جاریانه ضرورتی برای رشد نداشته است.اگر بخواهم  از دیدگاه تحلیل واژگان خویشاوندی صحبت کنم یکی بودن واژه مادرزن با مادرشوهر گواهی بر این مدعاست،زن در این محله می پذیرد که مادرشوهرش برای او به مانند مادر خودش برای شوهرش است و این مسئله به گونه ای نمادین هر روز و هر روز به او تذکر داده می شود که هر طور با مادرشوهرش رفتار کند،شوهرش نیز با مادر او چنین خواهد کرد.درست اینگونه است در مورد رابطه داماد – مادرزنی و مفهوم باجناق.

 زهرا غزنویان

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 0:18 | لینک  |