تبليغاتX
انسان شناسان
انجمن علمی انسان شناسی دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران

 

     ناصر فکوهی،دارای دکترای انسان شناسی از فرانسه ،عضو هیات علمی و مدیر گروه انسان شناسی دانشگاه تهران است.کتاب های "انسان شناسی شهری" ، "فرهنگ وتوسعه"،"درآمدی بر انسان شناسی"،"تاریخ اندیشه ها و نظریه های انسان شناسی"،"انسان شناسی سیاسی"،"اسطوره شناسی سیاسی" و....از جمله تالیفات و ترجمه های  او در زمینه انسان شناسی است.آنچه در زیر می آید متن کامل سخنرانی دکتر فکوهی در دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران و به مناسبت هفته پژوهش است.او در این همایش "کارکردهای پژوهشی انسان شناسی" را مورد تجزیه و تحلیل قرار داد.

 

پرسمان امروز ما "کاربردی کردن پژوهش انسان شناسی" است.اولین سوالی که در اینجا مطرح می شود آن است که "آیا پژوهش انسان شناسی به خودی خود کاربردی است و یا باید آنرا کاربردی کرد؟این سوال و سولات مشابه آن از این نظر اهمیت دارند که نهادها و سازمان های پژوهشی امروزه پژوهش ها را به سه حیطه تقسیم می کنند و ما باید جایگاه خود را بدانیم.این حیطه ها شامل پژوهش های بنیادی،توسعه ای و کاربردی است.یعنی وقتی هر پژوهشگر،طرحی را به آنها می دهد از او می خواهند تا جایگاه خود را در این تقسیم بندی مشخص کند.به نظر من این تقسیم بندی چندان هم درست نیست چرا که مرز بین پژوهش توسعه ای و کاربردی مشخص نیست.یک تحقیق کاربردی کاملا توسعه ای است و ما بر اساس چه معیارهایی می توانیم این دو را از هم جدا کنیم؟در مورد پژوهش های بنیادی و این دو تیپ می توان تفاوتی قائل شد مثلا همین که تحقیقات مدل اول،نظری ،کتابخانه ای و فراتحلیلی هستند و هدف ازانجام آنها رسیدن به یک جمع بندی عمومی است که لزوما به کار کاربردی منجر نمی شود اما می تواند به عنوان پایه ای برای پژهش های کاربردی مورد استفاده قرار بگیرد.رابطه پژهش انسان شناسی با کاربرد چیست؟برای پاسخ به این سوال باید به تاریخ انسان شناسی بازگردیم که با استعمار سیاسی شروع می شود.اولین بار انسان شناسان از طریق دستگاه های استعماری وارد کار شدند و اولین خواسته های کارفرمایان از این رشته نیز پژوهش های کاربردی بوده است.اولین بار دولت های اروپایی جهت نیل به اهداف خود انسان شناسان را استخدام می کنند.مهمترین موسسات پژوهشی آن دوران نیز اغلب وابسته به وزارت امور مستعمرات بوده اند.این وزارتخانه ها پس از جنگ جهانی دوم منحل شده و جای خود را به وزارتخانه های تعاون و همکاری بین المللی داده اند که به نوعی کارش ادامه همان کار وزارتخانه های مستعمرات است.به همین دلیل است که ما امروزه شاهد تقارنی بین اتفاقات امروز جامعه مان و ابتدای قرن 20 هستیم؛یعنی هم در آن دوران و هم هم اکنون ما با پرژه های کاربردی و توسعه ای در حیطه مردم شناسی مواجهیم.اما با همه اینها یک تفاوت عمده نیز در اینجا وجود دارد:هدف اصلی و رسمی پروژه های پیشین مدیریت دستگاه استعماری و کمک به آن برای اداره و تسلط بهتر بر مستعمرات بوده است و پاسخ به این سوال که چه کنیم تا رابطه ما با بومیان بهتر شود؟انسان شناسان سیاسی در این زمان به کمک دولت های استعماری آمدند.اوانس پریچارد از جمله این افراد است.آنها تحقیق می کردند بفهمند که آیا در مستعمرات،سیستم های سیاسی بومی وجود دارند یا نه و اگر وجود دارند چگونه هستند؟ هدف انها اصلا منفی بافی نبوده و معتقد بودند که با پژهش هایشان به خود مردم بومی نیز کمک می کنند.یکی دیگر از زمینه های کار انسان شناسان اولیه،پروژه های اقتصادی است.کشورهای اروپایی به محض ورود به کشورهای دیگر غالبا با سیستم های اقتصادی ای مواجه می شدند که برایشان قابل درک نبود.سیستم هایی که پول و بازار نداشت،غالبا با مبادلات پایاپای اداره می شد و به جای مالکیت از مفهوم بهره برداری استفاده می کرد.منظور از ماکلیت در اینجا سیستم مالکیت رومی است که یک سیستم مبتنی بر حق غیرقابل تقسیم و انحصاری والهی است.مشابه این سیستم های اقتصادی را در ایران هم می بینیم،نسق،بنه و امثال انها از جمله مواردی بودند که با اقتصاد اروپایی هیچ سنخیتی نداشتند.اینجا بود که نیاز به انسان شناسان برجسته می شد تا با پژوهش های خود این سیستم ها را تفسیر کنند و در نهایت بگویند که راه ورود به آنها چگونه است؟و یا مثلا چه طور می توان مفهوم مالیات را برای بومیان جا  انداخت؟بحث عمده در آنجا این بود که چه طور می توان بین سیستم بومی و جهانی سازش ایجاد کرد؟یکی دیگر از حوزه های پژوهش کاربردی انسان شناسی در گذشته،حیطه زبان شناسی است.مسلما استفاده از مترجمان بومی می توانست تا حدودی مسائل ارتباطی اروپائیان را با بومیان حل کند ولی آنها به همین حد کفیت نکرده و به شناخت و ثبت هرچه بیشتر زبان های بومی پرداختند.یک پروژه این بود و پروژه دیگر تقویت زبانهای اروپایی.نتیجه این دو روند در مناطق مختلف،متفاوت بود.کشوری مثل هند به طور کامل به روش دوم روی آورد و زبان انگلیسی را تماما گسترش داد و کشورهایی مثل چین و کشورهای آسیای جنوب شرقی زبانهای خود را حفظ کردند.البته اینکه جوامع به کدام یک از این روش ها روی آورند تا حد زیادی به تکثر زبانی داخل کشور نیز مرتبط است.به عنوان مثال کشوری مثل هند که 800 نوع زبان دارد راحت تر یک زبان میانجی را می پذیرد و حتی گاندی نیز به این مسئله چندان معترض نمی شود چرا که او می داند ساخت دولت،احتیاج به زبان واحد دارد.بنابراین انسان شناسان در حیطه زبان شناسی نیز خدمات ارزنده ای انجام دادند و سهم موثری در شناخت این زبانها و جلوگیری از اضمحلال آنها داشتند.خطری که زبانهای محلی را تهدید می کند تمایل آنها به تقسیم و تشکیل زیرشاخه های متعددی است که در نهایت به نابودی زبان منجر می شود.انسان شناسان با ثبت و تدوین اصول این زبان ها جلوی این روند را گرفتند.گذشته از این مسائل،طی تاریخ  انسان شناسان به تدریج از استعمار جدا شدند و در کاربرد نماندند.از اینجا بود که بین شناخت انسان شناختی و شناخت کاربردی گسست ایجاد شد.بنابراین می بینیم که انسان شناسان با کاربرد شروع می کنند ولی به آن محدود نمی شوند.به تدریج گروهی از انسان شناسان پیدا شدند که هرچند معتقد به شناخت جوامع و فرهنگ آنها بودند ولی می گفتند این شناخت نباید با هدف هماهنگ سازی و انطباق بومیان با شرایط جدید صورت بگیرد.سوال عمده آنها این بود که اساسا چه کسی حق دارد از موقعیت الگویی صحبت کند؟چه چیزی به ما اجازه می دهد که سیستم اقتصادی بومی را به سیستمی مشابه سیستم خودمان تغییر دهیم؟این اختلاف نظر تا امروز وجود دارد و برمی گردد به تفاوت بین رویکردهستی شناختی انسان شناسی و رویکر هستی شناسی توسعه یا همان استعمار.هدف هر دوی این رویکردها ساختن شرایط موجود است ولی انسان شناسان،تغییر را مشروط به عوامل متعددی می دانند درحالی که طرفداران توسعه،با تمرکز بر تغییر است که حرکت می کنند.به همین جهت از تئوری های توسعه که غالبا تطورگرایانه نیز هست تئوری های نوسازی یا مدرنیزیشن بیرون می آید که در فاصلا سال های 1950 تا 1990 بر تمام حیطه های پژوهشی سطله دارد.بحث اساس این نظری آن است که ما باید سیستم بومی را بشناسیم تا بتوانیم آنرا تغییر داده و منجر به ارتقائش شویم تا حدی که این سیستم ها به سیستم های جهانی برسند.در اینجا واژه ای مطرح می شود که بسیار مورد انتقاد انسان شناسان است و آن "بومی سازی " است.این واژه همواره بر دو برداشت متفاوت متکی بوده است:

1 – بومی سازی یعنی انطباق سیستم های بومی بر سیستم های جهانی ؛بیشتر منظور از بومی سازی همین است که مورد قبول انسان شناسان نیز نیست.

2 – بومی سازی یعنی آنکه ما به سیستم های بومی کمک کنیم تا باقی بمانند و از طریق ایجاد یکسری مولفه ها به بهترین حالت خود برسند.انسان شناسان به جای این واژه غالبا از "دانش بومی" استفاده می کند.

این جدایی ادامه می یابد و همچنان نیز وجود دارد.پس از جنگ جهانی دوم و با مستقل شدن مستعمرات،مباحث توسعه ای گسترش بسیاری یافتند.ولی این برنامه های توسعه ای را غالبا چه کسانی تدوین می کردند؟اقتصاددانان به طور خاص و کلیه رشته های وابسته به آنها از قبیل مطالعات توسعه،توسعه روستایی،توسعه شهری،برنامه ریزی توسعه ای و ....اصلا خود مفهوم برنامه ریزی،قبل از هر چیز یک مفهوم اقتصادی است.این مباحث از آن زمان تا همین 4 – 5 سال اخیر نیز مطرح می شدند تا اینکه ژوزف استیکلیتس که برنده جایزه نوبل اقتصاد و از مدیران بلند پایه بانک جهانی بود از سمت خود استعفا داد و به مخالف درجه یک این بانک و سیاست های او تبدیل گشت.او حتی در این راستا کتابی نیز درباره جهانی شدن نوشت که خواندن آن را به همه شما توصیه می کنم.او در سال های 1980  استارت اعتراضی به سیستم های موجود را زد که تا حد زیادی شبیه سیستم های استعماری پیشین بودند.اینکه ما وارد کشورهای غیراروپایی شویم و بخواهیم آنها را بدون توجه به فرهنگ خاصشان و پیامدهای برنامه های خودمان به کشورهای اروپایی شبیه کنیم؛این مورد مخالفت او بود ولی باید توجه داشته باشیم که استیکلیتس از منظر یک انسان شناس اعتراض نمی کرد.او یک اقتصاددان است و بنابر رشته خود نیز معتقد بود که تجربیات دهه 70 و 80 نشان داده اند که پروژه های توسعه ای مبتنی بر بومی سازی با شکست مطلق مواجه شده اند.آمریکای لاتین،آسیا و به خصوص فاجعه آفریقا از جمله استنادات وی بودند.او تغییری اساس در سیستم را خواهان بود،اتفاقی که به تدریج و طی سال های اخیر دارد می افتد و ما برای توسعه یکسری شاخص انسانی و ترکیبی نیز در نظر می گیریم.از این به بعد بود که انسان شناسی با رویکرد جدیدی وارد مباحث توسعه شد و انسان شناسی توسعه،انسان شناسی عمل و انسان شناسی کاربردی ایجاد گشت؛ اصطلاحات متفاوتی که همگی برای یک رویکرد مشترک به کار می روند.کار این گرایش همان چیزی بود که در دهه 1960 به آن انسان شناسی کاربردی می گفتند.این مسئله و رویکرد جدید،عکس العمل های جدیدی را به دنبال داشت.عده ای می گفتند کار در این رشته به مرور انسان شناسان را به ابزارهایی جهت ارضای نیازهای سفارش دهندگان که عمدتا نیز دولت ها هستند تبدیل می کند و این تا حدودی مشابه همان دوران استعماری است؛یعنی انطباق دادن بومیان با سیستم های جهانی.آنها معتقد هستند که انسان شناسان به جای کار با دولت ها باید به پویایی مردم از طریق تشکل های غیردولتی کمک کنند و این راه موثر کمک به آنهاست.در مقابل اینها گروه دیگری قرار می گیرند که با وجود پذیرفتن ماهیت استعماری توسعه و نهادهای متولی آن معتقدند اگر انسان شناسان در این سیستم ها مشارکت نکنند هرگز نمی توانند آنها را تغییر دهند و در نتیجه به حاشیه می روند.من خودم را جزء این گروه می دانم.کتابی دارم که مدتی دیگر منتشر خواهد شد.در آن من صریح ترین انتقادات را به نهادهای این چنینی کرده ام ولی اینرا نیز نمی توانم مخفی کنم که من هم اکنون دارم با بانک جهانی کار می کنم! درست است که من به سیاست های این بانک انتقاد دارم ولی نمی گویم که این بانک،بازوی استعمار است.نباید سفید سفید و یا سیاه سیاه دید.امروز باید انسان شناسان روی پروژه های توسعه ای جدی تر کار کنند ولی این حرف من به معنای آن نیست که ما باید جوامع دورافتاده و تقسیم کار سنتی مان را فراموش کنیم.متاسفانه مشکل فعلی ما در ایران آن است که نمی توانیم در حیطه های کاربردی وارد شده و صاحب نظر باشیم و این فقط مشکل انسان شناسی نیست،جامعه شناسی هم این چنین است و این اصلا،مشکل علوم اجتماعی در ایران است.کسانی که از این رشته فارق التحصیل می شوند نمی توانند در توسعه شرکت کنند چرا که کار بلد نیستند.آنها ذهنشان پر است از مفاهیم انتزاعی ای که قدرت تطبیق با ساده ترین مسائل کاربردی را هم ندارند.ذهن های آنها حتی برای ارائه تحلیلی انتزاعی از یک مسئله کاربردی نیز علیل است.در ذهن خالی آنها غالبا چیزی نیست.با رمانتسیم نمی شود پروژه کاربردی اجرا کرد،این مکتب خوب است ولی با آن باید رمان نوشت!ما احتیاج به کسانی داریم که با یک دید واقعی،مسائل واقعی را ببینند و بررسی کنند.

 

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 1:14 | لینک  | 

 

 

نام: هنوز موضوع مناقشه است.از ابتدای تولد در اروپا به آن مردم شناسی (ethnology ) می گفتند و آمریکایی ها آنرا انسان شناسی (anthropology ) می خواندند.گرچه هنوز هم گاه با تساهل و تسامح آن دو را مترادف هم می گیرند ولی از جنگ جهانی دوم به بعد انسان شناسی قوت بیشتری گرفته است.

تاریخ تولد: در دنیا به نیمه دوم قرن 19 برمی گردد و در ایران منسوب به اوایل قرن 20 است.

پدر:مجموعه شرایط قرون 18 و 19 و تغییر اسطوره های سیاسی دنیا به دنبال انقلاب فرانسه،نقش مردم در مسائل مختلف اهمیت به سزایی یافت.خصوصا در امور سیاسی ،مشروعیت های آسمانی و اشرافی از بین رفت و مشروعیت،امری شد که از پایین به بالا تفویض می گشت.همه این اتفاقات،جد مشترکی بودند که تولد این خواهر و برادر دوقلو(انسان شناسی و جامعه شناسی) را در بزنگاه نیمه قرن 19 موجب شدند.

هدف از آفرینش:به دنبال برجسته شدن نقش مردم در جامعه،شناخت آنها ،خواسته ها و اعتقاداتشان به امری غیر قابل اجتناب بدل شد.دیگر "زور" اهرم حکومت نبود و جای خود را به ابزار "سلطه" داده بود که مفهوم پذیرش مردمی را در خود داشت.لازمه ایجاد و حفظ سلطه نیز شناخت مردم و استفاده از آن در جهت اعمال تغییرات مورد نظر ،بدون استفاده از خشونت همه جانبه بود.این مسئله هم شامل مردم جوامع استعمارگر و هم مستعمرات می شد.

تقسیم کار سنتی:جامعه شناسی ،مسئولیت بررسی این روابط را در جوامع به اصطلاح پیشرفته  پذیرفت و انسان شناسی ،رسالت تحقیق بر جوامع موسوم به ابتدایی را بر دوش کشید که شامل مستعمرات و بومیان  سرزمین های دور و ناشناخته می شد.

اتهام: همکاری با استعمار! نسل اول انسان شناسان که به شدت تحت تاثیر آموزه های تطورگرایی بودند از شناخت جوامع ابتدایی به عنوان ابزاری برای استعمار و استثمار آنها استفاده کردند با این استدلال که اینگونه ،جوامع مذکور دارای فرهنگ می شوند و این به نفع خود آنهاست.

موضوع مورد مطالعه: طبق تقسیم بندی آمریکایی،این مسئله را توضیح می دهم.آمریکایی ها انسان را به دو صورت بررسی می کنند:

1 – به مثابه موجودی زیستی: باستان شناسی و انسان شناسی زیستی در این گرایش مطرح می شوند.این دسته از انسان شناسان با بررسی فسیل های انسانی،تغییرات فیزیکی انسان را طی سال های متمادی بررسی می کنند و آنرا در ارتباط با رشد فرهنگی جوامع قرار می دهند.مثلا از وقتی که حجم مغز انسان به میزان مشخصی رسید او قادر به ابزارسازی و یا به عبارت دیگر فرهنگی شدن کرد.

2 – به مثابه موجودی فرهنگی: فرهنگ در این تعریف کلیه دستاوردهای مادی (ابزارها،دست ساخته ها و...) و معنوی(آداب و رسوم،ارزش ها،اسطوره ها و...) می شود.انسان شناسی در بخش فرهنگی به شاخه های زیر تقسیم می شود: خویشاوندی،اقتصادی،سیاسی،دینی،ارتباطات،موسیقی،اوقات فراغت،هنر و ...

روش: مطالعه عمیق و کل گرایانه بر روی یک میدان تحقیق کوچک. عمده روش های انسان شناسی "کیفی" است و شامل مصاحبه،مشاهده و مشاهده مشارکتی  می شود.انسان شناسان معتقدند برای آنکه به عنوان مثال، سیستم اقتصادی یک گروه از مردم را مطالعه کنیم باید حتما از سیستم های خویشاوندی،مذهبی و سیاسی آنها نیز بدانیم.در این راستا مردم شناس ساختارگرا،لوی استروس تا آنجا پیش می رود که می گوید: " اگر همه چیز را درک نکنی نمی توانی هیچ چیز را توضیح دهی!" یک مثال ساده می زنم .پدیده قربانی و عید قربان در کشور ما در ظاهر یک تکلیف مذهبی است ولی اگر عمیق بررسی کنیم در  ورای آن، نوعی اقتدار برای فاعل مراسم که "حاجی" خوانده می شود ایجاد می گردد. ما به خوبی خواهیم دید که گاه کارکرد دوم از کارکرد اول نیز مهمتر می شود و یا مثال مراسم حج و کارکردهای سیاسی و اقتصادی آن در جامعه امروزمان.

تقسیم کار مدرن: بعد از جنگ جهانی دوم و پس از استقلال مستعمرات به تدریج تقسیم کار سنتی بین انسان شناسی و جامعه شناسی از بین رفت و انسان شناسان از دهکوره ها جوامع توسعه نیافته به تدریج قدم به جوامع توسعه یافته نیز گذاشتند.انسان شناسی شهری و انسان شناسی توسعه دو شاخه از مهمترین گرایشات جدید انسان شناسی هستند.انسان شناسی شهری به بررسی جماعت های قومی ،خرده فرهنگ های کاری،سنی،جنسی،اوقات فراغت و.... در شهر می پردازد و انسان شناسی توسعه نیز بر انطباق توسعه بر فرهنگ تاکید کرده و نقش انسان ها و فرهنگ خاص آنها را در ساخت و سازها،شهرسازی،نمادپردازی ها و برنامه توسعه ای مورد تاکید قرار می دهد.

توضیحات: انسان شناسی،یکی از شاخه های علوم اجتماعی است و تکیه آن بر مطالعه فرهنگ به عنوان عامل سازنده فرد و شکل دهنده اجتماع می باشد.

                                                         منبع: درآمدی بر انسان شناسی /کلود ریویر/ترجمه ناصر فکوهی

 

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 1:5 | لینک  | 

 

 

به  " انجمن علمی – دانشجویی انسان شناسی / دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران" خوش آمدید!

 

قرار شده من به نمایندگی از طرف بچه های انجمن این مطلب را بنویسم،برای همین نوشتنش خیلی سخت تر است،به مراتب سخت تر از وبلاگ شخصی.می خواستم به جای مقدمه بخشی از "دردنامه قیصر امین پور" را بنویسم اما آیا این انتخاب درستی برای یک وبلاگ علمی است؟ بعد از کلی سبک سنگین کردن به خودم گفتم : اینجا گرچه محیطی "علمی" است ولی "دانشجویی" هم هست. از "رسمیت" خسته ایم و اگر هم این انجمن و این وبلاگ را راه انداخته ایم فقط برای فرار از بوروکراسی ای است که به قول وبر همچون "قفس آهنین" ی ما را در خود اسیر کرده است.اینجا می خواهیم از همه چیز فارغ باشیم. از بیکاری فردا،از کرختی امروز دانشگاه ،از بی حالی مفرط بچه ها،از ژست استادانی که نمی دانند،از جبر استادان اخمویی که مدام فریاد می کشند و از سنت گرایی آنهایی که کتابهای موریانه زده شان را تحمیل می کنند. فارغ از تمام این دغدغه ها می خواهیم از دردهایمان بگوییم. درد کتاب ها و نظریه های غریبی که هر کار می کنی به موضوع تحقیق چفت نمی شوند.درد ناشی از سکوت مستمر در جلسات پرسش و پاسخی که دیگر از تکرار این همه سکوت دارند منقرض می شوند! درد انسان شناسی خواندن و انسان شناس نبودن...

 

"دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن درآورم

"چامه و چکامه" نیستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نیستند

تا  ز نای جان برآورم

دردهای من نگفتنی است

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده سرودنم

درد می کند

درد می کند

درد می کند..."

 

 

 

نوشته شده توسط انجمن علمی در ساعت 0:56 | لینک  |